ღ♥ღ شــــادی های من ღ♥ღ

عشق شادی خوبان..شگفتی عاقلان و حیرت خدایان است

وای اگر قلب مرا نشناسی ..

 

سلامی دوباره

فقط اومدم که بگم من هستما

گاهی حرفای زیادی برای گفتن داریم اما موقع گفتن که میرسه

سکوت...

 

عشق من جز غم دلواپسی نیست

آخه قلبم مثه قلب کسی نیست

من پر از احساسم

تو پر از احساسی

وای اگر قلب مرا نشناسی

بیا با عشق و احساس منو دوباره بشناس

..

من نه عمری پشت شیشه چون عروسک بودم

نه که خفته بین پنبه ها و پولک بودم

من اگر سردار عشقم یا که پاکباخته ام

سرنوشتم رو با دستای خودم ساخته ام

قصه ها گذشته بر من تا بدونم کیستم

 سرگذشتم هر چه بوده من پشیمان نیستم

یه زمان عاشق و گاهی توی آغوش هوس

هر چه بوده همه انتخاب من بوده و بس

...

گاهی سرشار از حقیقت گاهی مغلوب گناه

هر چه هستم تو فقط من رو برای من بخواه

من اگر مریم پاکم یا که یک گیاه هرز

عشق من بیا به باورهای من عشق بورز

من پر از احساسم تو پر از احساسی

مگه میشه قلبمو نشناسی

...

از بین عکسا قشنگترین عکسی که دیدم

 

دست هایم به آرزوهایم نمی رسند


آرزوهایم بسیار دورند


ولی درخت سبزم می گوید


امیدی هست، خدایی هست


این بار برای رسیدن به آرزوهایم


یک چوکی زیر پایم می گذارم


شاید این بار


دستم به آرزوهایم برسد

...

با آرزوی شادی

 

بازم بدرووووود

 

+ نوشته شده در  88/04/22ساعت   توسط ღ •.*•مهرنـــوش•*.• ღ   | 

هیچی...

نمی دونم چرا هیچی ندارم که بگم

 

این روزا فقط سکوت سکوت سکوت

چه بی رنگه شب من

بد آهنگه شب من

نگاهی آشنا نیست

چه دلتنگه شب من

هوا سنگین  تن زخمی  شب سرد

سکوت شب پر از لالایی درد

تو رفتی و من از دنیا بریدم

به کنج سایه های شب خزیدم

چه بی رنگه شب من ...

برام هر گوشه از تو یادی داره

تو ذهنم از تو صدها یادگاره

از اون روزای خوبه آشنایی

چه موند با من به جز درد جدایی

چه بی رنگه شب من

بد آهنگه شب من ...

من و تو با پای خسته

سوی روشنی دویدیم

ای دریغ از کوشش ما

که به آخر نرسیدیم

منو با دلواپسیهام توی نیمه راه گذاشتی

واسه این شب زده افسوس

دیگه احساسی نداشتی

بذار تا از دو چشمام اشک بباره

شکسته من برات فرقی نداره

گنــاه توست که بر این حال و روزی

بسوز ای دل سزاواری بسوزی

چه بی رنگه شب من

بد آهنگه شب من

نگاهی آشنا نیست

چه دلتنگه شب من

...

 

 

+ نوشته شده در  87/11/04ساعت   توسط ღ •.*•مهرنـــوش•*.• ღ   | 

حافظ؟

بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار

روز فراق را که نهد در شمار عمر

 

 

بدرود

شاد باشید

+ نوشته شده در  87/11/01ساعت   توسط ღ •.*•مهرنـــوش•*.• ღ   | 

کی؟ کجا؟ چه جوری؟..

 

انتظار

نبودنش

ندیدنش

یعنی میشه یه روزی یه جایی ...یه جوری

آره خدا؟

حافظ؟..

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور..

 

نمی دونم..امید؟ آره دارم دارم دارم..

+ نوشته شده در  87/10/14ساعت   توسط ღ •.*•مهرنـــوش•*.• ღ   |